🧾 قصه شب : شنل قرمزی 💃

یک روز صبح شنل قرمزی از مادرش خواست اگه ممکنه به اون اجازه بده تا به دیدن مادر بزرگش بره . چون خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودند ، مادرش گفت : فکرخوبیه ، پس آنها یک سبد زیبا از خوراکی درست کردند تا شنل قرمزی آنرا برای مادر بزرگش ببره...توی راه اتفاقاتی برای شنل قرمزی میوفته...بچه بهتره داستان رو گوش کنیم.

ادامه مطلب >>

🧾 قصه شب : عروسی خاله سوسکه 🦗

در سالهای دور در شهری زیبایd خاله سوسکه قشنگی بود که یه روز پیراهنی از پوست پیاز ، روسری از پوست سیر ، چادری از پوست بادمجان و یه جفت کفش قشنگ پوشید و بیرون رفت . رفت و رفت و رفت تا به بقال رسید....

ادامه مطلب >>